گردبادها فرو می نشینند
دریاها از تلاطم باز می ایستند
آنگاه
مرواریدها
در ساحل آفتابی
می درخشند ...
مثل زنی حسود
در رختخوابم خزید
و با من هماغوشی کرد
دیشب که خواستم
به "مرگ" فکر کنم.
سکوت سرد یخچال
حرفهای تکراری ساعت
تصویر ثابت حک شده
در ذهن دو در سۀ فرش
پرده کنار می کشد
تا اردیبهشت
بی سر و صدا ببارد
اتاق بوی نا گرفته است
خسته
از جدال هر شبه با پشه ای سمج
امروز را هم خاموش می کنم
و به رختخواب می روم.
حالم بد است
همه می دانند
شبها خواب ندارم
روزها، حوصله ...
عصرها هم که غم انگیز اند
عصرها
گلهای شمعدانی
یکی
یکی
از چشم می افتند
تصویر تلویزیون برفکی می شود
و درخت اقاقی کوچه هشتم
چترش را می بندد
سه تار را بر می دارم
کوک دشتی یادم نمی آید
دلم شور می زند
می گذارمش زمین
قدری فلسفه می خوانم
نکته های ظریفی در باب هستی ...
بعد
شوی مسخرۀ کانال پنج را تا آخر می بینم!
پای تلویزیون خوابم می برد ...
حالم بد است!
خودم هم می دانم
به روانشناس ها اعتقادی ندارم
آدمهای ابلهی هستند
آدم را هیچ وقت نمی شود شناخت
هیچ وقت!
(به این حرفم کمی شک دارم البته!)
حالم بد است
فقط تو این را نمی دانی
و این بدترم می کند
کاش می دانستی
کوچه هشتم، بن بست رویاهایم شده
حالم بد است
دارم کم کم از چشم ها می افتم
دارم همۀ کوک ها را از یاد می برم
دارم با مجری شوی مسخرۀ کانال پنج ایتالیا می رقصم
دارم برفکی می شوم
دارم ...
غذای دیگری درست می کنم
شاید زندگی ام
طعم دیگری بگیرد.
پروردگارا!
سکه هایم تمام شده اند
بندۀ سر به راهی هم نیستم
مرا به خواب ببر!
در عهدی بیدارم کن
که دقیانوسی در کار نباشد
سکه ها از سکه افتاده باشند
بازارها از چشم
دروغها از دهان
...
آمین!
بی هیاهو
گذشت باد
بر تن کاج پیچید و پچپچه ای کرد
گنجشکها پر زدند
و کلاغها خبر بردند
خورشید
نگاهش را دزدید
و در پس ِ تبریزی ها پنهان شد
چشم می چرخانم بی قرار
خدایا خبر چه بود
که برگها
بی درنگ شاخه ها را رها کردند
و کوچه بازی کودکان عصر را
بر هم زد.
دستت می رسد
چراغهای شهر را خاموش کن
ابری به روی ماه ِ چرک بکش
می خواهم
آوازی بخوانم
در دستگاه دشتی
*در تعریف "نوستالژی" گفتهاند که حس غریبی است برای بازگشت به یک وضعیت از دست رفته، یا اعادهی موقعیتی دیرآشنا و کمال مطلوب که دیگر از کف رفته است. به عبارتی، نوستالژی نوعی احساس فراق تؤام با حسرت به گذشته است و زمانی دست میدهد که آدمی از اُبژهای محبوب محروم شده باشد، یا با گذشت زمان قدر چیزی را که در گذشته از آن برخوردار بوده بهتر شناخته باشد و بر محروم شدن از آن غبطه بخورد.
برگهای زرد
به جای تو
بر نیمکت سبز پارک
برگهای ِ زرد ِ کم حرف.
دوست داشتم
تاریخ را از دفتر خاطرات پادشاهان می خواندم!
دوست داشتم هرشب
پشت پرده اتاق خلوت فرمانروایان
اعترافهای تکان دهنده را
بی صدا می گریستم
دوست داشتم
جای همه ژنرالهای تاریخ بودم
که لذت فرمان "آتش بس" را بی واسطه احساس کردند
امشب
همه کشتگان بی گناه زمین را
به میهمانی این شعر دعوت می کنم
از من جز این کاری ساخته نیست
می دانی؟
اینها بغضهای چندهزارساله منند
که نمی دانم
برای گریستنشان
چند سال فرصت هست؟
