تبليغاتX
وبلاگ ابراهیم کمکی
"شعر" _ بایگانی خوانده ها و نوشته هایم

 

می خواهی آخر این شعر را بدانی؟

در آخر این شعر من می میرم

این را پسری می گوید که قرار بود روزی دنیا را زنده کند

بگذار این شعر تخیل نداشته باشد

بگذار موسیقی نداشته باشد

بگذار شبیه داستان بشود

نامرد عالمم اگر همه رفقایم را جمع نکنم و هر شب تا صبح جوک نگویم و بلند بلند نخندم

اصلا به من چه؟

به من چه که آدمها بمب شده اند

به من چه که هر روز در گوشه ای شیشه ها ی خانه ها می ریزد 

آسفالت خیابانها رنگی می شود

و چند نفر دیگر به خانه بر نمی گردند

به من چه که هنوز هستند کودکانی که استخوانهای سینه شان را می شود دانه دانه شمرد، به من چه؟

...

اینها را پسری می گوید که شبها به خیال خواباندن سر وصداهای دنیا شعر می نوشت

و یک روز تمام نگران رنجش تو بود از خمیازه بی موقع اش

                                                    وقتی که شعر می خواندی

می بینی؟

هفت خطی شده ام

اینجا هم فریب خوردی

من

تا مدتها بلند بلند خواهم خندید 

حالا حالاها زنده خواهم ماند!

 

                                                                                 مهرماه ۸۷

 

نوشته شده توسط ابراهیم کمکی در ساعت 9:59 | لینک  | 

 

بخند و بنگر كه جهان با تو مي خندد. بنال و ببين كه در تنهايي اشك مي ريزي.

 

" الاويلر ويلكاكس "

 

 

نوشته شده توسط ابراهیم کمکی در ساعت 23:48 | لینک  | 

 

شیطان عاشق خدا بود.  می خواست تنها عاشقش باشد. فریاد زد … خدا نفهمید !

خدا بزرگ بود، می خواست عاشقی کند، آدم را آفرید!

. . . سالها پیش آدم خدا را از یاد برد.  

آدم عاشق شیطان شد! 

این وسط خدا تنها ماند،  به همین سادگی ... 

 

http://www.cloob.com/name/nazii_jigar

 

نوشته شده توسط ابراهیم کمکی در ساعت 22:16 | لینک  | 

 

شاد زي با سياه چشمان شاد

كه جهان نيست جز فسانه و باد

 ز آمده شادمان ببايد بود

وز گذشته نكرد بايد ياد


من و آن جعدموي غاليه بوي

من و آن ماه روي حورنژاد


نيكبخت آن كسي كه داد و بخورد

شوربخت آنكه او نخورد و نداد


باد و ابر است اين جهان فسوس

باده پيش آر، هر چه بادا باد ...

 

"رودکی سمرقندی"

 

نوشته شده توسط ابراهیم کمکی در ساعت 16:21 | لینک  | 

 

۱.

صدا شده ام/ صدا كه در يك لولاي قديم / زيسته باشد/ مي خواهم درآيم/ برايم باد بفرست ...

 

"آرش نصرت اللهی"

۲.

شاعري كه در مسير پرپيچ و خم زندگي با كلمه، سختي درك حالات اين عروس پر ادا را بر خود هموار مي سازد، تا روزي كه به حد نزديكي و هم خانگي با كلمه برسد متحمل رنج هاي فراواني مي شود كه كمترين آن بيگانه شدن با معناي عادي كلمات زبان مادري در ابتداي كار و درك عميق تمام اين معناها و ساده شدن طريق در مراحل بعدي است. اين حالت مانند احوال كوهنوردي است كه براي رسيدن به قله سخت در ابتدا دامنه يي صعب العبور و پرخطر را مي بيند، سختي مي كشد و توانش و حالات عادي زندگي اش با او بيگانه مي شود اما طبيعت كوه آرام آرام او را پرورش مي دهد تا جايي كه بر قله مي ايستد و از آن فراز همه چيز را بي واسطه و وسيع درك مي كند، جهان پرپيچ و خم بر قله ساده مي شود و موسيقي سخت طبيعت گويي آواي مهر مادري ساده و نرم بر دل مي نشيند. بايد بگويم بسياري از شاعران اين دوره در شتاب خود از درك اين طبيعت محروم شده اند و همين موضوع آنها را در لحظه بي حواسي به دره هاي عميق شيفتگي رسانده است، اما نصرت اللهي آرام آرام در بستر كلمه در حال رشد است و اين موضوع را مي توان از بديع بودن لحظات ساده شعرش به خوبي دريافت. اينجا بام خانه ماست/ ومن/ مشغول نخ دادن به بادبادكي هستم /كه لحظاتي پس از پايان اين شعر/ نه باد را به ياد مي آورد/ نه من را ...

۳.

اما آرمان خواهي هميشه شاعران و نويسندگان را درگير شئون احساسي مي كند، كه در دوران جواني تاثير عالي كلمه را مبدل به مكاشفه يي كليشه يي مي كند. ايده هاي شاعر بي تاريخ و مكان هستند و شكل و فرم خاصي ندارند حتي اگر مجموعه يي از دريايي ها يا لب ريخته هاي او باشند از آب گذشته و در لب مانده اند. اين خصلت دوگانه جنبه يي مهم در كار شاعر است كه نبايد لحظه يي آن را از نظر دور داشت. البته هماهنگ شدن آنها نياز به تجربه و فراستي مفصل دارد. موضوع ديگر تلاش براي تجربي بودن است. بيش از اندازه تجربه گرا بودن از فراز هاي ذهن شاعر كليشه مي سازد و عاري از تجربه بودن شعر را شهيد مي كند، حد وسط اينها درك زمانه است.

نویسنده : "داریوش معمار"

كلمات در رديف كاشي ها
بررسي كتاب تو/ تهران/1358

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1706365

 

نوشته شده توسط ابراهیم کمکی در ساعت 21:21 | لینک 

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر سفر نکنی،

اگر چیزی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی.


به آرامی آغاز به مردن میکنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند


به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر برده عادات خود شوی،

اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی...

اگر روزمرگی را تغییر ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند

و ضربان قلبت را تندتر می کنند،

دوری کنی...


تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یکبار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی...


امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری بکن!

نگذار که به آرامی بمیری...

شادی را فراموش نکن!

 

"پابلو نرودا"

 

نوشته شده توسط ابراهیم کمکی در ساعت 20:45 | لینک 

 

۱.

شعر احمدرضا احمدي به گفته خودش، از او شروع شده و شايد به خودش نيز ختم شود و با اين حال، هر شاعري در نخستين برخورد با اشعار او احساس مي كند كه شعر گفتن به اين سبك و سياق كار بسيار ساده اي است اما امان از زماني كه قلم به دست بگيرد و بخواهد شعري شبيه شعرهاي احمدرضا احمدي بنويسد. از همين حالابه شما اطمينان مي دهم كه مسلما شكست خواهد خورد، چون چيزي كه از كار در مي آيد، كوچك ترين شباهتي به <شعر> نخواهد داشت. در واقع به جرات مي توان گفت كه فقط خود احمدي مي تواند از چنين مصالحي شعر بيافريند:


    ناهار و شام مرا در همين بشقاب سنگي بريزيد
    لطفا
    من نه چاره دارم كه بميرم
    و نه اميدوارم كه درخت انجير در كوچه تنها مانده
    انجيرش تا پايان تابستان برسد
    لطفا مرا صبح زود بيدار كنيد
    كه من صداي اين پرنده را كه صبح زود به پشت پنجره ام مي آيد بشنوم ...

۲.

در نگاه اول، همه چيز بسيار ساده و معمولي به نظر مي رسد و حتي شايد فاقد شاعرانگي؛ چرا كه احمدي مثل همان سخني كه از پل الوار در ابتداي كتاب <چاي در غروب جمعه روي ميز سرد مي شود> آورده است، اعتقادي به <زبان شعرآميز> و <واژه هاي فراوان زيبا، فراوان آراسته و پيوسته به صدف ها> ندارد. اما چه چيز باعث مي شود كه شعر احمدرضا احمدي، به خودي خود شعر باشد؟ چرا اگر شخص ديگري سطرهايي را با همين مضمون مي نوشت، به چيزي جز خاطرات روزانه شباهت پيدا نمي كرد، اما در بيان احمدرضا احمدي، همين روزانه ها هم شعر شده است؟:


    مرگ يك بار كه شهره و ماهور در خانه نبودند
    به سراغم آمد
    يك بعد از ظهر روزي تعطيل بود
    اما مرگ كه تعطيل نمي فهمد.

 

نويسنده: سپيده جديري

يكي مثل هيچكس
نگاهي به مجموعه شعر <چاي در غروب جمعه روي ميز سرد مي شود> اثر احمدرضا احمدي1

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1703935

 

نوشته شده توسط ابراهیم کمکی در ساعت 22:12 | لینک 

 

وقت جوانی ، برای خشک ترین بی اعتنایی ها و یا کثیف ترین دوز و کلک ها میشود عذر و بهانه ای تراشید ، انواع هوس های شخصی و چه میدانم رومانتیک بازی های جور واجور بیجا.ولی بعدها ، وقتی زندگی نشانت دادکه چقدر احتیاط و سنگدلی و بدجنسی لازم است تا در 37 درجه حرارت به صورتی منطقی زندگی کنی ، متوجه قضیه می شوی و دستت می آید، همه کثافت های گذشته را حلاجی میکنی. همیشه ، در هر موردی کافی است که با وسواس نگاهی به درون خودت بیندازی و ببینی که در زمینه پستی کارت به کجا کشیده . نه رازی در کار است و نه پرت و پلای دیگری، تمام جنبه های شاعرانه ات را از دست داده ای ، چونکه تا آن لحظه توانسته ای دوام بیاوری. زندگی به وعده های خوراک لوبیات خلاصه می شود.

"فردینان سلین"

 

نوشته شده توسط ابراهیم کمکی در ساعت 21:43 | لینک 

 

ای واقعی ترین شخصیت ها /تمام زوایای ذوزنقه را خط بزنید ... /و ای واقعی ترین دخترها/ به وبلاگ من هم سر بزنید ... همچون پرنده ای آزاد و رها /در سر رویای این را داشتم ، مهندس کاملی باشم /و تو را به مهمانی رقص دلفین ها ببرم/ به اعماق دریاها /ای تخم سگ ترینِ دخترها /خیال نگاه خیره تو نیمرخ مرا هدف قرار می دهد /ساعت پرواز را به خاطر بسپار/ هواپیما توپولوف است ... /به گند کشیدم باقیمانده روز را و گل های گلستان را /نگاه کن : ما هیچ گاه پیش نرفتیم ، ما سرگرم شدیم و فرو رفتیم،/ در سطح آدم ها .../ چه غمگینانه عشق ما ، ایتالیا بی نهایت تحقیر شد./ آه تراژدی ... پیش بینی خوشخیالانه : ایتالیا 3 فرانسه 0 /ما همه باختیم خانم اقا /هر یک به تنهایی...

"امیر هادیز"

http://www.cloob.com/name/kafka29

 

نوشته شده توسط ابراهیم کمکی در ساعت 21:39 | لینک 

 

شعری از چارلز بوکوفسکی
ترجمه: مجتبی پورمحسن

باید با زنان زیادی خوابیده باشی
با زنان زیبا
وچند تا شعر عاشقانه ی خوب نوشته باشی
نگران سن و سالت
واستعدادهای تازه از راه رسیده نباش
فقط خیلی آبجو بنوش
بیشتر و بیشتر
و حداقل هفته ای یکبار به پیست اتوموبیلرانی برو
و سعی کن برنده شوی
یادگرفتن رمز و راز بردن سخت است
هر بی سروپایی می تواند بازنده ی خوبی باشد
موسیقی برامز را فراموش نکن
باخ و آبجو را هم همینطور
زیاد تمرین نکن
تا لنگ ظهر بخواب
از کارت اعتباری استفاده نکن
پول هیچ چیز را سر موقع نپرداز
یادت باشد توی این دنیا کون هیچکس
بیشتر از 50 دلار ارزش ندارد( در سال 1977)
و اگر می توانی عاشق باش
در درجه اول عاشق خودت
اما اگر همیشه شکست را حتمی می دانی
جدا از اینکه دلیل شکست
قابل قبول به نظر برسد یا نه
مزه ی مرگ لزوما چیز بدی نیست
از کلیساها ‘ بارها و موزه ها بیرون بمان
و مثل عنکبوت صبور باش
زمان اندوه آدمهاست
به اضافه ی تبعید ‘ شکست ، خیانت
همه ی این تفاله ها
آبجو بنوش
آبجو خون مستمر است
عاشقی مداوم
ماشین تحریر بزرگی بخر
و با ریتم گامهایی که کنار پنجره ات بالا و پایین می رود
خردش کن
انگار که در رینگ بوکس و در سنگین وزن مبارزه می کنی
و سگ های قدیمی را به یاد بیاور
که به خوبی جنگیدند:همینگوی ، سلین،داستایوسکی،هامسون
اگر فکر می کنی که آنها مثل تو
در اتاق های کوچک
دیوانه نمی شدند
بدون زنان
بدون غذا
بدون امید
پس آماده نیستی
آبجوی بیشتری بنوش
وقت هست
اگر هم نبود
باز هم خوب است

http://haftha.blogsky.com/?Date=1384-04

 

نوشته شده توسط ابراهیم کمکی در ساعت 21:21 | لینک